از ابوذر غفاری تا «جام زهر»: چگونه آرمانهای انقلاب در بازی قدرت رنگ باخت؟

کلاس یازدهم دبیرستان بود که برای نخستین بار نام ابوذر غفاری را شنیدم. همکلاسیای به نام محمود، که مردی مؤمن بود، مرا به مسجد قندی در خیابان شاپور برد و از مردی گفت که در بیابانهای عربستان علیه ظلم خلیفه عثمان قد علم کرده و به ربذه تبعید شده بود. محمود میگفت ابوذر با استناد به آیهای از قرآن، ثروتمندان را به عذاب الهی وعده داده بود: «کسانی که طلا و نقره میاندوزند و در راه خدا انفاق نمیکنند، آنان را به عذابی دردناک بشارت ده...».
حرفی که به مذاق نوجوانی مثل من خوش آمد؛ چرا که پرسشی ساده را در ذهنم زنده کرد: چرا باید عدّهای در ناز و نعمت زندگی کنند و میلیونها نفر از گرسنگی بمیرند؟ اما داستان ابوذر تنها به کتابهای تاریخ محدود نشد. در همان سالها، جزوهای با عنوان «ابوذر غفاری، مردی از ربذه» میان دانشآموزان دست به دست میشد.
نویسندهاش شخصی به نام مزینانی بود و ابوذر به سرعت به نمادی برای عدالتخواهی تبدیل شد؛ چنانکه حتی چهگوارا را شاگرد مکتب او میدانستند. اما این تنها آغاز ماجرا بود. با وقوع انقلاب ۵۷، نسل جوان انقلابی تصمیم گرفت آرمانهای ابوذر را در ایران اسلامی محقق کند. اما دیری نپایید که معلوم شد این آرمانها در بازی قدرت رنگ باختهاند.
گویی ابوذر فراموش کرده بود جملهای دیگر را هم یادآوری کند: «الناس مسلطون علی أموالهم». همین کافی بود تا نام او همچون یخی در آفتاب تابستان آب شود و در ریگزار اندیشههای شیعی تبخیر گردد. این تغییر مسیر تنها به ابوذر محدود نشد. تاریخ شیعه پر است از چنین بازیهای سیاسی و شعبدهبازیهای ایدئولوژیک.
از امام حسین که با هفتاد و دو نفر علیه یزید قیام کرد و نتیجهاش از پیش روشن بود، تا صلح امام حسن با معاویه که بعدها به عنوان «عقلانیت» جا زده شد. یا جنگ هشت ساله ایران و عراق که صدها هزار کشته و ویرانی به جا گذاشت، اما در روایت رسمی به «جام زهر» امام خمینی تقلیل یافت؛ در حالی که این مردم ایران بودند که جام زهر را تا آخر سر کشیدند و رهبران در ناز و نعمت به سر میبردند.
این روایت تلخ اما هشداردهنده است: اگر روزی مردم ایران از خواب بیدار شوند و ببینند حکومت اسلامی با آمریکا و اسرائیل به صلح رسیده و برای بازسازی کشور از آنها کمک خواسته است، نباید شگفتزده شوند. شاید این حرف شبیه شوخی به نظر برسد، اما تاریخ نشان داده است که در بازی قدرت، هیچ چیز غیرممکن نیست.
همانطور که یک خردمند گفته بود: «از این دمبریده هرچه بگویید برمیآید».
